آرمانشهر
رواق منظر چشم من آشیانه توست / کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
- پذیرش آنچه اتفاق افتاده است، نخستین گام در غلبه بر پیامدهای هر بدشانسی است. - فلسفه، والاترین و بدیهیترین خواسته بشر است. -عقل سلیم و شوخطبعی، هر دو یک چیزند که با سرعتهای متفاوت حرکت میکنند. شوخطبعی، همان عقل سلیم با دور تند است! - هر کس باید برای تمرین، هر روز حداقل دو کاری که از آنها نفرت دارد را انجام دهد. - انگیزه نهانی تمام کارهایی که اغلب مردم میکنند این است که چگونه شادی به دست آورند، چگونه آن را نگه دارند و چگونه آن را بهبود بخشند. - هنر «عاقل بودن» عبارت است از هنر آگاهی از این که از چه چیزهایی چشمپوشی کنید. - تنها یک دلیل برای شکست انسان وجود دارد و آن کمبود ایمان فرد به خودِ واقعیاش است. - همه ما آمادگی داریم تا به دلایلی کارهای وحشیانه و غیرمتمدنانه انجام دهیم. فرق بین یک آدم خوب و یک آدم بد در انتخاب آن دلیل است. عمیقترین اصل طبیعت انسان، اشتیاق و میل شدید او به قدردانی شدن است. دلتنگي که سراغت ميآيد همه خاطرهها را زير و رو ميکند تا بهانهاي براي سرزده آمدنش پيدا کند و پيدا هم ميکند؛ بعد تو ميماني و حرفهايي که به گفتن نميآيند... ولي هنوز چيزي هست ته گلويت، چيزهايي هست آن تهِتهِ دلت که قرار نيست با اين حرفها بيرون بريزد. خوب ميداني اين حرفها حرفهاي خودِخودت نيست و چون تو نميتواني بنويسيشان، قرار است براي هميشه ناگفته بمانند. اگر ميخواهي دنياي اطرافت را متحول کني، ابتدا بايد خودت را تغيير دهي. اما هرچه قدر که به خدا ايمان داشته باشيم، خدا به ما کمک ميکند. تا حالا به اين قضيه فکر کرديد که ما چقدر به خدا ايمان داريم؟ چقدر به تواناييهايش اطمينان داريم؟ سوال اينجاست که آيا من واقعا به اين اطمينان دارم که خدا ميتواند نمره ما را عوض کند؟ موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد .... اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .. . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!! به جز حضور تو «موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش میدارند.» کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» «در حیرتم از گفت وگویی عبث با باد، که همه چیز را در هم آشفته است و سخنی بی حاصل با خاک، که پیوسته میپاید و واژه های خود را میخورد.» این را از قول پاز گفتم. البته نباید یک طرفه قضاوت کنیم. بالاخره هر کس دلیل های خاص خودش را دارد. همیشه باید به تمام شرایط که ماجرا را به جاهای ناخوشایند میکشاند، توجه کرد. ما که نمیدانیم چه اتفاق هایی افتاده است. امیلی دیکنسون گفته؛
موفقيت دراين نيست که اشتباه نکني بلکه دراين است که اشتباهي را براي بار دوم تکرارنکني سکوت بهترين تحقير است جرج برناردشاو باهمه مؤدب " بابيشترکسان اجتماعي "با تعدادکمي صميمي"با يک نفر دوست باش و با هيچ کس دشمن نباش. ياچيزي بنويس که ارزش خواندن داشته باشديا کاري کن که ارزش نوشتن داشته باشد بنجامين فرانکلين کسي که تابه حال عمل اشتباهي انجام نداده هيچ کارتازهاي نکرده است من هرگزدر موردآينده خودم فکر نمي کنم چون خودش به زودي از راه خواهد رسيد عجيب است که در عين حال که در دنيا شناخته شده اي باز خيلي تنها باشي از امروز بياموز - براي فردا زندگي کن و اميد به فردا داشته باش تنها زندگي اي ارزشمند است که صرف ديگران شود آلبرت انيشتين چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست؟؟؟ دوره ي ارزانيست چه شرافت ارزان تن عريان ارزان آبرو قيمت يك تكه نان و چه تخفيف بزرگي خورده است .... قيمت هر انسان دختران وطن من خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد. سالهاست که از طراحی دابوت می گذرد.سالهاست که روانشناسی موفقیت و تحول را تدریس می کنم.در کشورهای زیادی بوده ام از اروپا تا کشورهای خاور دور،ولی ندیدم دخترانی به پاکی و نجابت دختران وطنم ایران زیرا دختران پاک،سربلند و عزیز کشورم همه لیلی هستند.افسوس و صد افسوس که عده ای چنان کورند که نور عشق پاک لیلی های وطن را نمی بینند.در این مدت ندیدم دخترانی همچون ایرانی ها که اینچنین آماده ی تحول و پیشرفتند.گویی خون لیلی و قوم پاک آریا در این جا در هم آمیخته من با شما مخالفم........................ با احترام به نظر شما و درک ایده تان، ولی به من حق بدین که با شما موافق نباشم! حالتو ندارم..................................... میشه یه وقت دیگه باهات حرف بزنم! حال ندارم....................................... الان شاداب نیستم! افسرده ام..................................... فعلا احساس خوبی ندارم! شما خیلی پرخاشگرید................... انگاری زود کنترل خودتو از دست میدی! دنیا یعنی بدبختی............................آره گاهی گذر روزگار، برام سخت میگذره! من گناهکارم................................... ادم خطا میکنه و فرصت جبران برام هست هیچکس من رو درک نمیکنه............. برخی از آدما خوب منو می فهمند! من هیچوقت شانس نداشتم............. گاهی هم خوش شانس بودم! من همیشه ترس دارم..................... یه موقع هایی هم خیلی شجاع هستم To laugh until it hurts your stomach To find mails by the thousands when you return from a vacation. To go for a vacation to some pretty place. To go to bed and to listen while it rains outside. To leave the Shower and find that the towel is warm To clear your last exam. To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to. Calls at midnight that last for hours. To accidentally hear somebody say something good about you. وقتی اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است! آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود... پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!! پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!! چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد... روحش شاد :!: در هنگام حکومت فریب، گفتن حقیقت یک عمل انقلابی است.
گفتم: خستهام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم .:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::. گفتم: دلم گرفته گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفتی: ان الله یحب المتوکلین گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی: فانی قریب گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتی: الیس الله بکاف عبده گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود هر لحظه دردي سر بر ميدارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟ من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است پس، اون فرار كرد و از بالاي پرچين پريد. و پرنده هاي كوچك از ترس پرواز كردند. جوجه اردك فكر كرد:” اينكه پرنده هاي كوچولو از رو پرچين فرار كردن به خاطر اينه كه من خيلي زشتم!!“ چشم هاش رو بست، و به دورتر پرواز كرد وبعد از مدتي به دشت بزرگي رسيد. جايي كه اردك هاي وحشي زندگي ميكردند... اون همه ي اون شب طولاني رو اونجا گذروند. جايي كه كسالت آور و غمگين بود. .. صبح روز بعد اردك هاي وحشي پروازكردند، و به همنشين جديدشون نگاهي انداختند و پرسيدند: همين موقع صداي” بنگ !!بنگ!“ در هوا منعكس شد. و دو غاز نر مردن و به داخل مرداب افتادند. اون سرش رو زير پرهاش قايم كرد. اما همون موقع يه سگ وحشتناك و بزرگ درست نزديكش ايستاد... زبونش از دهنش اويزون بود و چشماي زشت و ترسناكش برق مي زد. بيني بزرگش رو جلو آورد و دندانهاي تيزش رو نشون داد... و ”چلپ چلوپ!“رفت بدون اينكه اونو گاز بگيره. آخر سر روز همه جا آروم شد. اما جوجه اردك بيچاره جرات بلند كردن سرش رو نداشت. ساعت هاي زيادي رو همين طوري-بدون نگاه كردن به اطرافش-ساكت موند. و بعد با بيشترين سرعتي كه ميتونست از اون دشت فرار كرد. از بالاي كشتزار ها و مزارع بدون هيچ توقفي پرواز كرد. طوفان شديدي بود و پرواز كردن خيلي سخت بود. صبح، جوجه اردك غريبه خيلي زود توجه همه رو جلب كرد. گربه شروع كرد به خرخر كردن و مرغ قدقد كرد. زن يه نيگا به اطراف كرد و پرسيد :”چي شده؟“اما اون نميتونست خوب ببينه. و فكر كرد جوجه اردك،اردك چاقيه كه سرگردون و بي صاحب شده. جوجه اردك رو براي سه هفته آزمايشي پذيرفتند.اما هيچ تخمي نگذاشت. گربه آقاي خونه بود و مرغ خانم خونه. و هميشه ميگفت:”ما يه طرف و تمام دنيا يه طرف!!“ چون اون فكر ميكرد كه اونا نيمي از دنيا هستن! و البته نيمه ي برتر آن! جوجه اردك فكر ميكرد ممكنه كس ديگه اي هم باشه كه يه نظري ديگه داشته باشه. اما مرغ بهش اجازه نمي داد. و ازش ميپرسيد:”تو ميتوني تخم بگذاري؟“ و گربه گفت:”مي توني پشتت رو خم كني و ميو ميو كني؟“ هوا پاك و آفتابي شد. و اون به شدت هوس كرد داخل آب شنا كنه. گفتن احساسش به مرغ كمكي نمي كرد. مرغ فرياد زد:”تو چه فكري هستي؟ تو كاري براي انجام دادن نداري، به خاطر همين هم نشستي و خيال پردازي ميكني.تخم بذار يا ميوميو كن، چون آدم نبايد دل به تخيلاتي كه يه دقيقه هست و دقيقه ي ديگه نيست دل ببنده.“ يك بعد از ظهر –كه خورشيد به زيبايي هميشه بود-از پشت بوته ها يك دسته بزرگ از پرنده هاي زيبا بيرون آمدند. بدن سفيد و خيره كننده اي داشتند. با پاهاي بلند و گردن قابل انعطاف...اون ها قو بودند. صداي عجيب غريبي داشتند. بال هاي بزرگ و باشكوه شون رو باز مي كردند و از اون منطقه سرد به سرزمين هاي گرم پرواز ميكردند،به بركه هاي ازاد و زيبا. و از ترس زيادش بال هاش رو محكم به هم زد و داخل ظرف شير پريد... ظرف شير روي زمين چپ شد، زن دستاش رو به هم نزديك كرد تا اون رو بگيره اما باعث شد جوجه اردك فرار كنه وداخل ظرف روغن بيفته و بعد داخل ظرف غذا و بعد دوباره بيرون بياد. نمي توني تصور كني چه اوضاعي بود! زن جيغ ميزد و با انبر به جوجه اردك ضربه ميزد ؛ اما اين چي بود كه داخل آب مي ديد؟ تصوير خودش رو داخل آب مي ديد! وااااي ديگه اون پرنده ي بد تركيب و خاكستري نبود...يه قو بود! اگه كسي توي يه تخم قو خوابيده باشه، مهم نيست كه توي محوطه ي اردك ها به دنيا بياد. توي زندگي شايد يه وقت هايي مجبور بشيم، به جاي خوابيدن توي يه لحاف گرم و نرم،توي صحرا اگه كسي توي يه تخم قو خوابيده باشه، اهميتي نداره اگه توي محوطه ي اردك ها به دنيا بياد.
![]()
شايد بروي سراغ شعرها و نوشتههاي ديگران که بتواني از زبان آنها حرفهايي که روي دلت سنگيني ميکنند، پيدا کني و به خيالت پيدا هم ميکني... ![]()
امکانات مختلفي که در اختيار ديگران وجود دارد، نزد تو هم يافت ميشود. زيباييهاي متفاوتي که در اطرافت ميبيني، زيبايي خودت است.
آنچه که در ديگران ميبيني، ميتواني بهترين آنها را داشته باشي.
اگر به ديگران بخشش کني، در واقع به خودت بخشش کردي.
انسانها را دوست داشته باش و بدان که دوست داشتني خواهي بود. تلاش کن تا ديگران را درک کني و بدان که درک خواهي شد.
به دقت گوش کن و بدان که به گفتههايت به همان اندازه گوش داده ميشود. ![]()
اگر خدا به تو کمک نکند، چون تو به توانايي خدا اطمينان و ايمان نداري... چه بهتر که اول به توانايي خدا اطمينان داشته باشيم، بعد آن را از خدا بخواهيم. ![]()
![]()
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را...!
(حسین پناهی)![]()
بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت
به نسبتی سخت و لرزآور به میزان آن وجد
بهای هر ساعت د لپذیر را با سختی دلگزای سال ها...
انسان بدون رنج انسان نمیتواند باشد. راستی، هرگز هیچ کس نتوانست رنجی را که در عمق جان شاملو بود بیرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت...![]()
![]()
![]()
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد
اما گفت:" نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من."
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.![]()
بشین............................................ بفرمایید!![]()
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
)چارلی چاپلین(![]()
![]()
![]()
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11) ::.
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.![]()
![]()
![]()
ولي پسره بزرگ ترين و قشنگ ترين تيلشو قايم مي كنه و بقيه رو مي ده به دختره.
آن شب دختره با خيال راحت مي خوابه ولي پسره اصلا نتونست بخوابه و مدام داشت فكر مي كرد كه اون شمع قشنگه كه دختره بهش نداده چه شكليه و كدومو ممكنه بهش نداده باشه.
نكته اخلاقي :
اگر شما در هر ارتباطي صداقت و اعتماد 100 درصدتونو به طرف ندين ، هميشه در حال شك خواهيد بود كه آيا ديگران با شما رو راست بودند يا نه.
اين مسئله در هر نوع ارتباطي از قبيل عشق ، دوستي ، شراكت ، رئيس و كارمند و ... صادقه.
پس صادقانه و با همه وجود به ديگران ببخشيد و شب راحت بخوابيد.![]()
شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100گرم ،150 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ،
نمي دانم دقيقا" وزنش چقدراست.
اما سوال من اين است :
اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه
اتفاقي خواهد افتاد.
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد .
استاد پرسيد :
خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ،
چه اتفاقي مي افتد ؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند.
و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد .
و همه شاگردان خنديدند...
استاد گفت : خيلي خوب است .
ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات
مي شود ؟
درعوض من چه بايد بکنم ؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت :
ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت :
دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است .
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد .
اشکالي ندارد اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد،
به درد خواهند آمد .
اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و
ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است .
اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از
خواب ،آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند،
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر
خواهيد بود از عهده هر مسئله
و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييد!
دوست من ، يادت باشد که
ليوان آب را همين امروز زمين بگذاريد .
زندگي همين است!
نظر شما چيست ؟ ![]()
![]()
![]()
سالها پيش، امپراتوري زندگي مي كرد كه خيلي علاقه مند به لباس هاي مجلل و با شكوه بود و همه پولش را در اين راه خرج مي كرد. او نه به سرباز هايش اهميت مي داد و نه به تئاترها، تنها چيزي كه دوست داشت اين يود كه بيرون برود و لباس هاي جديدش را نشان بدهد. او براي هر ساعت از روزش يك لباس داشت. و همون طوري كه هميشه در مورد يك پادشاه ميگن”او در شورا است،“ آنها هميشه در مورد او ميگفتند: ” او در اتاق پرو است!“
يك روز دو آدم دغل باز به شهر امدند.و خودشان را بافنده معرفي كردند و گفتند كه ميتوانند عالي ترين پارچه اي را ببافند كه هيچ كس نمي تواند تصور بكند. نه تنها رنگ و طرح ان بي اندازه زيبا است بلكه لباسي كه از آن پارچه ساخته مي شود خاصيت عجيبي دارد، هر كسي كه در مقام و شغل خودش نا مناسب است و يا كودن و نفهم است، نمي تواند آن را ببيند.
پادشاه با خودش فكر كرد:” آن لباس ها خيلي حياتي هستند... اگر من آنها را بپوشم، ميتونم بفهمم كه چه اشخاصي براي مقام خودشون مناسب نيستند، و يا باهوش ها را از كودن ها بشناسم. آره، اون پارچه بايد فورا براي من بافته بشه...“
آنها در سالني دو دستگاه بافندگي گذاشتند و وانمود كردند كه دارند، كار مي كنند. اما هيچ چيزي در دستگاههاي بافندگي شان نداشتند. فورا خواستار عاليترين ايريشم و گران ترين طلاها شدند، اينها را داخل جيب هاي خودشان گذاشتند، و تا دير وقت در كارگاههاي بافندگي خالي شان كار ميكردند.
همه مردم شهر مي دانستنند كه آن پارچه، چه ويژگي خاصي دارد و مشتاق بودند ببينند كه همسايه شان چقدر بد يا كودن است!
امپراتور با خودش گفت:”من وزير كهنه كار و با صداقتم را مي فرستم، او بهتر مي تواند تشخيص بدهد كه پارچه چه طور به نظر ميرسد. چون او با هوش است و هيچ كس بهتر از خودش در كار وزارت خبره نيست.“ وزير كهنه كار و خوب به درون سالني رفت كه دو دغل نشسته بودند و روي دستگاههاي خالي كار ميكردند.
”خدا به ما رحم كند!! من اصلا نمي توانم چيزي ببينم!“
دو دغل باز از او خواهش كردند كه نزديكتر بيايد، و از او پرسيدند آيا رنگ و طرح آن مورد پسندش هست يا نه؟ و سپس به دستگاههاي خالي اشاره كردند،
آيا حقيقتا من اينقدر كودن هستم؟ هرگز فكرش را نمي كردم، هيچ كس نبايد اينرا بداند.
آيا من براي مقام خودم مناسب نيستم؟ نه، هرگز نمي گويم كه آن پارچه را نديدم...
يكي از آن دو همين طوري كه مي بافت گفت: ”شما هيچ نظري راجع به اين پارچه نمي دهيد؟“
وزير كهنه كار گفت:”اوه،مليح است،خيلي دلربا ست!“ و همان طوري كه از ميان عينكش به دقت نگاه مي كرد گفت:”چه طرح خوبي چه رنگ هايي! بله، من بايد به امپراتور بگويم كه من خيلي از اين پارچه راضي هستم.“
دو بافنده گفتند: ”خوب، خوشحاليم“
و سپس آنها رنگ ها را نام بردند و طرح عجيب آن را توضيح دادند، وزير كهنه كار با دقت گوش داد تا بتواند آنها را جلوي امپراتور تكرار كند. دغل باز ها پول بيشتري خواستند، و اظهار كردند كه ابريشم و طلاي بيشتري براي بافتن مي خواهند.
اما همه آن ها را داخل جيبهاي خودشان گذاشتند! در حالي كه حتي يك نخ هم در دستگاه نگذاشته بودند.
آنها مانند قبل تا دير وقت در كارگاه كار مي كردند...
طولي نكشيد كه امپراتور يكي ديگر از صاحب منصب هاي با صداقت دربارش را فرستاد، كه ببيند آيا پارچه حاضر است يا نه؟ او هم درست مثل شخص اول رفتار كرد... نگاه كرد و نگاه كرد،اما چون آنجا چيزي براي ديدن نبود - به جز دستگاههاي خالي ـ چيزي نديد...
دو دغل باز گفتند : ”آيا آن نمونه قشنگي از يك پارچه نيست؟“ و آنها طرح زيبايي را كه اصلا وجود نداشت، نمايش و توضيح دادند.
سپس او هم پارچه اي را كه نمي ديد، تحسين كرد و اظهار داشت كه از زيبايي رنگ و دلربايي طرحش لذت برده است.
به امپراتور گفت:”بله، دلرباست“
او به همراه جمعي از دولتمردان و دو نفري كه قبلا هم از آنجا بازديد كرده بودند به طرف آن دو مكار رفت.
دو دولتمرد گفتند:”عالي نيست؟ آيا اعليحضرت طرح و رنگهاي آن را ملاحظه نمي كنند؟“ و به دستگاه خالي اشاره كردند. چون فكر مي كردند بقيه مي توانند پارچه را ببينند.
امپراتور فكر كرد: ”اين ديگر چيست؟ من اصلا چيزي نمي بينم! وحشتناك است. آيا من كودن هستم؟ آيا من مناسب امپراتور بودن نيستم؟ اين وحشتناك ترين چيزي ست كه ميتوانست برايم اتفاق بيفتد.“
امپراتور با صداي بلند گفت:”اوه اين خيلي زيباست!“
و با خرسندي سر تكان داد، و به دستگاه خالي چشم دوخت. چون نمي توانست بگويد، چيزي نمي بيند.
همه همراهاني كه با او بودند، نگاه كردند و نگاه كردند ولي چيزي نديدند.
اما مثل امپراتور گفتند:”قشنگ است!“
و به او توصيه كردند كه آن لباس هاي جديد عالي را براي روز جشني كه نزديك بود بپوشد.
اين حرف دهان به دهان گشت: ”عالي است، بسيار خوب است.“
همه جا شادي عظيمي موج ميزد و امپراتور به آنها عنوان ”بافنده هاي بارگاه امپراتور“ داد.
تمام شب قبل از روز جشن، دغل باز ها بيدار بودند و بيشتر از ششصد شمع را روشن نگه داشتند.
مردم مي ديدند كه آنها به سختي براي كامل كردن لباس امپراتور كار مي كنند. با قيچي هاي بزرگي در هوا برش مي زدند و با سوزني بي نخ مي دوختند.
امپراتور با شواليه هاي با شكوهش آمد.
و دو دغل باز، يكي از بازو هايشان را بلند كرده بودند،مثل اينكه چيزي را گرفته باشند و گفتند: ”ببينيد، اين شلوار! و اين كت! و اين ردا ! به سبكي تار عنكبوت است“
شواليه ها گفتند:”بله“ اما نمي توانستند چيزي ببينند چون چيزي آنجا نبود. دو دغل باز گفتند: ”آيا اعليحضرت همايوني بر ما منت مي گذارند ، لباس خود را در آورند تا ما لباس هاي جديد شان را در جلوي آينه بزرگ به ايشان بپوشانيم؟“
امپراتور لباس هايش را در آورد، و دغل بازها وانمود كردند كه دارند لباس هاي جديد را به او مي پوشانند.
و امپراتور جلوي آينه چرخيد و چرخيد... همه گفتند: ”اوه چقدر خوب به نظر ميرسد! چقدر برازنده شماست! چه طرحي! چه رنگهايي! لباس عاليست!“
رئيس تشريفات اعلام كرد :” آنها بيرون منتظر شما هستند...“
امپراتور جواب داد:” خوب من حاضر هستم.“
سپس دوباره به طرف آينه برگشت، چون مي خواست اينطور به نظر برسد،
كه دارد با علاقه زيادي درباره آراستگي ظاهرش تفكر مي كند. دو پيشكار،دستهايشان را به طرف زمين گرفتند درست مثل اينكه دارند، ردا را بلند مي كنند. و سپس تظاهر كردند، چيزي را در هوا گرفته اند.
آنها شهامت گفتن اينكه چيزي را نمي بينند نداشتند.
همه كساني كه در خيابان بودند گفتند:” بي همتاست! ردايش چه دنباله اي دارد! چقدر برازنده ايشان است!“
هيچ كس اجازه نمي داد كسي بفهمد كه او چيزي را نمي بيند.
چون اين نشان مي داد كه او براي شغلش مناسب نيست و يا خيلي كودن است.
هيچ كدام از لباس هاي امپراتور موفقيتي مانند اين نداشته بودند.
پدر گفت:”ببين اين بچه معصوم چه مي گويد!“
و شخصي در گوش شخص ديگر حرف بچه را تكرار كرد،
همه مردم گفتند:”اما او چيزي نپوشيده!“
امپراتور احساس كرد كه حق با آنها است.
اما با خودش فكر كرد:”من بايد به درون جمعيت بروم.“
و بنابرين حالت متكبرانه تري گرفت.
و پيشكاران دنباله اي را كه اصلا وجود نداشت ،محكمتر از قبل گرفتند.
انگار كه داستان زندگي ماست، داستان هر روز مون...
جلوي اين فرياد رو نگيريم، بهش نياز داريم...
يه نكته ديگه داستان هست كه برام خيلي جالبه: مردم مي خواستن ببينن كه آيا همسايه شون ميتونه لباس امپراتور رو بينه يا نه؟!
خيلي وقتها به جاي اينكه دنبال اشكالهاي خودمون باشيم، ديگران رو مي بريم زير ذربين...
اين داستان براي من خيلي مفيد بود،باعث شد دوباره به صداي كودك درونم گوش بدم.![]()
جوجه اردك زشت
آن گوشه اردكي روي تخمهاي داخل لانه اش نشسته بود. به ندرت كسي براي عيادتش سر مي رسيد. بقيه اردكها ترجيح مي دادند در كانال هاي اطراف شنا كنند، تا اينكه در زير گياهان بشينند و با او قات قات كنند.
پس از مدتي بالاخره پوسته تخم ها يكي بعد از ديگري شكست...”پيپ! پيپ!“ و از همه ي تخمها مخلوقات كوچكي سرشان را بيرون آوردند. آنها بلافاصله سكوت را مي شكستند و مي گفتند:” كواك ! كواك!“ و با همين سر و صدا ها با حداكثر سرعت بيرون مي آمدند. به همه چيزهاي اطرافشان در زير برگهاي سبز نگاه مي كردند. مادر هم به آنها اجازه مي داد هر قدر كه ميخواهند نگاه كنند، چون رنگ سبز براي چشم خوب است.
همه ي اين نورسته ها مي گفتند: ”چقدر جهان وسيع است!“ چون مطمئنا آنها حالا نسبت به تخمشان فضاي بيشتري داشتند.
مادر به آنها گفت:”شما ها فكر ميكنيد كه اين همه ي جهان است؟! آن قطعه زمين دور دست ِ مقابل در آن گوشه ي ديگر باغ، سراسر، مزرعه ي كشيش بخش است و من تا به حال هرگز نتوانستم همه ي آن را ببينم... اميدوارم همه شما با هم روزي به آنجاها هم برويد.“
مادر ايستاد و گفت: ”نه همه ي شما در نيامديد ... بزرگترين تخم هنوز آنجاست. چقدر لفتش ميده! من واقعا ازش خسته شدم.“ و او دوباره روي تخم نشست.
اردك پيري كه براي ملاقات آمده بود پرسيد:”خوب اوضاع چه طوره؟“
اردك مادر كه آنجا نشسته بود گفت:”آن يك تخم زمان زيادي طول ميكشه تا بشكنه. ولي به بقيه نگاه كن، آيا قشنگترين اردكهايي نيستند كه ميشه ديد؟همه شون شبيه پدرشون هستن. آه ... اون دغل باز هيچ وقت به ديدنم نمياد!“
ملاقات كننده پبر گفت:”بزار تخمي رو كه نميشكنه ببينم. مطمئنا بايد تخم بوقلمون باشه! من يه بار اين طوري گول خوردم و با اون كلي مشكل داشتم. چون اونا از آب مي ترسن. بايد بگم كه ، من نميتونستم وادارش كنم داخل آب بره. كواك كواك ميكردم ولي هيچ فايده نداشت. بزار تخم رو ببينم...آره اون يه تخم بوقلمونه. اون رو بزار همون جا بخوابه و به بقيه شنا ياد بده.“
اردك گفت:”فكر كنم يه كم ديگه هم روش بشينم . يه مدت طولاني روش نشستم،چند روز بيشترهم ميتونم تحمل كنم.“
اردك پير گفت:” هر طور كه مايلي.“ و دور شد.
بالاخره تخم بزرگ شكست.”پبپ! پبپ!“و آن نورسته خزيد بيرون. خيلي بزرگ و زشت بود. اردك بهش نگاه كرد.”جوجه اردك خيلي بزرگيه! هيچ كدوم از بقيه مثل اون نيستند. ممكنه اون واقعا يه جوجه بوقلمون باشه؟ خوب، به زودي مي فهمم. بايد داخل آب بره.. حتي اگه مجبور بشم خودم پرتابش مي كنم .“
روز بعد هوا آفتابي لطيف بود و خورشيد روي همه ي درختان سبز مي تابيد. اردك مادر با خانواده اش به طرف كانال آب رفت. چلپ چلوپ! اردك مادر داخل كانال پريد. :”كواك! كواك! “ و جوجه اردك ها يكي بعد از ديگري داخل آب شيرجه زدند.آب تا نزديك سرشون مي آمد. ولي آنها فورا بالا آمدند. همه در آب بودند و جوجه اردك زشت هم با آنها شنا ميكرد. اردك مادر گفت:”نه ،اون يه بوقلمون نيست.ببين چقدر خوب ميتونه از پا هاش استفاده كنه و چقدر راست خودش رو نگه ميداره. اون بچه مال خودمه! ميشه در كل گفت كه بچه ي زيباييه ... اگه كسي دقيقا بهش نگاه كنه.“
”كواك! كواك! “ با من بياين،تا شما رو به جهان بزرگ راهنمايي كنم. حياط اردكها را به شما معرفي ميكنم. نزديك من حركت كنيد، اينطوري هيچ كس نميتونه لگدتون بكنه! و مراقب گربه ها باشيد!“
آنها داخل حياط اردكها شدند. آنجا داد و بيداد وحشتناكي بود...چون دو خانواده داشتند سر يك كله ماهي دعوا ميكردند و از بين همه گربه اون رو قاپيد. 
اردك مادر گفت:”ببينيد، اين چيزيه كه در جهان اتفاق مي افته!“و منقارش رو صاف كرد، چون خودش هم آن سر ماهي رو ميخواست...
”فقط از پاهاتون استفاده كنيد، مي بينيد كه ميتونيد اين اطراف شلوغ كنيد، ولي بايد حتما در مقابل اردك پير تعظيم كنيد. به موي سفيدش احترام بذاريد. اينجا او بزرگتر از همه ماست.از خون اسپانياييه - به خاطر همينه كه اينقدر چاقه- نخ قرمز دور پاش رو مي بينيد؟ ؛اين يه چيز عاليه ،بزرگترين امتيازيه كه يه اردك ازش لذت ميبره. اين نشونه ي اينه كه كسي نميخواد اون اردك رو از دست بده. و براي اينه كه حيوانات و انسان ها اون رو بشناسند..... خودتون رو تكون بديد و هيچوق سعي نكنيد روي انگشتتون بچرخيد؛ يه اردكي كه خوب بار امده باشه انگشتش رو كاملا به طرف بيرون مي چرخونه،درست مثل پدر و مادرش.- خوب حالا گردنتون رو كج كنيد و بگيد” كواك! “
”اونجا رو نگاه كن! خودمون كم بوديم چند تا مفت خور ديگه اضافه شدن. اه اون يكي رو نگاه كنين! حال آدم به هم ميخوره بهش نگاه كنه!!“
و يك اردك به طرفش رفت و گردنش رو گاز گرفت.
اردك مادر جواب داد:”اون قشنگ نيست اما واقعا به خوبي بقيه شنا ميكنه، آره حتي ميتونم بگم از بقيه هم بهتر شنا ميكنه. فكر مي كنم بزرگ كه بشه زيبا و كوچيكتر بشه. اون مدت خيلي زيادي توي تخم خوابيده بوده، بنابرين اون طور كه بايد و شايد شكل نگرفته.“
كه خيلي خوشگل باشه فكر كنم اگه همين طوري ادامه بده اردك خيلي قوي بشه .“
اردك پير گفت:”بقيه ي جوجه اردك هات به اندازه كافي زيبا هستن. بهتره اينجا تو خونت بموني و اگه يه سر ماهي پيدا كردي اون رو برام بيار.“
اونا ديگه حالا تو خونه بودن. اما جوجه اردك بيچاره رو كه آخر از همه از تخم در آمده بود و خيلي زشت به نظر ميرسيد؛ گاز گرفته بودند، هل داده بودند و ريشخند كرده بودند. بوقلمونها هم به اندازه اردكها اذيتش كرده بودند. همه مي گفتند:” اون خيلي گنده است!!“ مخصوصا بوقلمون نري كه فكر ميكرد يه امپراتوره خودش رو باد كرد، پر هاش رو باز كرد وصداي بوقلمون از خودش در آورد آن وقت صورتش تماما قرمز شد.
اردك بيچاره نمي دونست كجا بايد راه بره يا كجا بايد بايسته. كاملا غمگينانه بود، چون اون زشت بود، و هميشه ته حياط اردك ها قايم مي شد.
روز هاي اول اين طوري بود و بعد اوضاع از اين هم بد و بدتر شد. تقريبا همه به اردك بيچاره صدمه مي زدند. حتي خواهر و برادرهاش با اون اوقات تلخي ميكردند، و ميگفتند:”چي ميشد اگه گربه تو رو تو جونور زشت رو مي خورد،“ و مادر ميگفت:” چي ميشد،اگه از اينجا دور مي شدي!“
اردك ها گازش ميگرفتند و دختري كه بايد به مرغ و خروسها غذا ميداد اون رو با پاش پرت ميكرد.
”تو چه نوع پرنده اي هستي؟“ جوجه اردك به سمت اونا چرخيد و تا اون جايي كه ميتونست به نشانه ي تعظيم سرش رو خم كرد. اردك هاي وحشي گفتند:”تو واقعا زشتي! اما تا زماني كه نخواهي با خانواده ما ازدواج كني برامون مهم نيست!“
بينوا ! اون حقيقتا اصلا به ازدواج فكر نميكرد، و فقط آرزو داشت بتونه توي ني زار بخوابه و از آب مرداب بنوشه...
پس اون دو روز تمام رو اونجا خوابيد. بعد دو غاز وحشي نر به اونجا آمدند، زمان زيادي نبود كه آنها از تخم بيرون آمده بودند،به خاطر همين خيلي بامزه بودند. يكي از اونا گفت:” گوش كن رفيق، تو اونقدر زشتي كه ازت خوشم آمده. با ما مياي تا يكي از پرنده هاي مهاجر بشي؟ نزديك اين جا، توي يه دشت ديگه تعداد كمي غاز وحشي دوست داشتني و شيرين هستند، همه شون مجردن. البته موجود زشتي مثل تو براي خوشبخت شدن به يه تغييراتي نياز دارد.“
و آب پر از خون قرمز شد. دوباره صدايي آمد:”بنگ ! بنگ!“و همه ي دسته ي غاز هاي وحشي از ني زار پرواز كردند. شكار عظيمي در حال وقوع بود. شكارچي ها دور تا دور دشت كمين گرفته بودند. حتي بعضي ها هم روي شاخه هاي درختهايي كه اطراف ني زار پخش شده بودند، نشسته بودند. از بين درخت هاي تيره، دودي آبي مثل ابر بيرون ميزد. سگ هاي شكاري داخل مرداب شدند. -چلپ چلوپ!- وني ها و بوريا ها رو به اطرف خم كردند.اين براي جوجه اردك بيچاره بسيار وحشتناك بود!
جوجه اردك نفس راحتي كشيد و گفت :”واي خداي من،ممنون! من اونقدر زشتم كه حتي سگ ها هم دلشون نمي خواد منو بخورن.“
و بعد كاملا آروم خوابيد، در حالي كه صداي شليك پي در پي مي آمد و تفنگ بود كه از گلوله پر مي شد.
عصر روز بعد اردك به يك كلبه ي روستايي كوچك و قديمي رسيد. اين كلبه به حدي ويران بود كه خودش هم نمي دونست از كدوم طرف بايد خراب شه! و فقط به خاطر همين بود كه هنوز سر پا بود! :)
باد اونقدر باشدت صفير ميكشيد و مي وزيد كه اردك بيچاره مجبور شد به جاي ايستادن در مقابل اون بشينه. و باد بد و بدتر مي وزيد. بعد جوجه اردك متوجه شد كه يكي از لولاها ي در دور انداخته شده و درب طوري كج قرار گرفته كه اون ميتونه از داخل شكاف رد بشه به داخل اتاق بره. و جوجه اردك اين كار رو كرد.
اون جا زني با گربه و مرغش زندگي ميكرد. گربه اي كه اون ”سوني “ صداش ميكرد ميتونست كمرش رو كش و قوس بده. و حتي ميتونست قبل از رعد و برق زدن خبرش رو بده. مرغه هم پاهاي كوچيك و كوتاهي داشت. به همين خاطر صداش مي زدند ”جوجه پا كوتاه“ اون تخم هاي خوبي مي گذاشت، و زن اون رو به اندازه بچه خودش دوست داشت.
زن گفت:”اين يه غنيمته!حالا من بايد تخم اردك هم داشته باشم.اي كاش نر نباشه. بايد ببينيم.“
”نه.“
”پس دهنت رو ببند!“
”نه.“
”پس لطفا وقتي آدم هاي مهم دارن صحبت مي كنند نظر نده.“
و جوجه اردك غمگين يه گوشه مي نشست.
جوجه اردك گفت:”اما شنا كردن توي اب خيلي لذت بخشه! اگه بذاري اب تا بالاي سرت بياد و توي آب شيرجه بزني، خيلي خستگي رو از تنت در مياره.“
مرغ اداش رو در آورد: ”بله حتما لذت زيادي داره،“ و ادامه داد: ”من فكر مي كنم تو ديونه شدي.از گربه بپرس، اون با هوش ترين حيونيه كه مي شناسم، ازش بپرس دوست داره داخل اب شنا كنه؟ يا حتي شيرجه بزنه؟ من هيچي،از اون زن صاحب خونه بپرس، هيچ كس در دنيا از اون با هوش تر نيست. فكر مي كني اون اصلا تمايلي به شنا كردن داره؟ يا اينكه بذاره اب تا بالاي سرش بره؟“
جوجه اردك گفت:”تو نمي فهمي من چي ميگم.“
”بله بله بله ؟؟؟ ما نمي فهميم تو چي ميگي؟ پس بگو كي هست كه حرفاي تو رو بفهمه؟ مطمئنا نمي خواي بگي كه از گربه و زن باهوشتري! حالا من به كنار. مغرور نباش بچه. از خدا به خاطر تمام محبتي كه بهت داشته تشكر كن. اين تو نبودي كه داخل يه خونه گرم افتادي؟! يا وارد جمعي نشدي كه بتوني ازشون چيزي ياد بگيري؟ اما تو يه وراج بيشتر نيستي و معاشرت با تو اصلا خوب نيست. مي خواي باور بكن مي خواي نكن ،من خوبي ِ تو رو مي خوام. من به تو حرفايي ميزنم كه با هاشون مخالفي، اينطوري مي توني دوست هاي حقيقي خودت رو بشناسي! فقط سعي كن ياد بگيري تخم بذاري يا ميو ميو كني!“
جوجه اردك گفت:” من از اينجا ميرم، ميرم به دنياي بزرگ.“
مرغ جواب داد:”آره برو.“
و جوجه اردك رفت. داخل آب شنا كرد و شيرجه زد. اما هنوز هم هر موجودي اون رو به خاطر زشتي اش مسخره ميكرد.
پاييز آمد و برگ درخت ها زرد شد. باد برگها رو ميگرفت و در هوا مي رقصوند. اون بالا هوا خيلي سرد بود. ابرها از دانه هاي برف و تگرگ سنگين شده بودند و پايين آمده بودند. كلاغي روي پرچين نشست و قار قار كرد،-از سرد شدن هوا خبر مي داد. حتي فكر كردن بهش هم باعث سردي آدم ميشد. جوجه اردك بيچاره روزگار خوبي رو نمي گذروند.
اونا اونقدر بالا رفتند،اونقدر كه، جوجه اردك از ديدنشون احساس عجيبي پيدا كرد. دور خودش چرخيد ، گردنش رو به طرف اونا كشيد و مثل اونا بلند صداي عجيبي در آورد. كه حتي خودش هم ترسيد! هيچ وقت نمي تونست اون پرنده هاي زيبا و شاد رو فراموش كنه...
وقتي ديگه نتونست اونا رو ببينه، داخل اب شيرجه زد .و وقتي دوباره بالا آمد، كاملا تنها بود. نه اسمشون رو مي دونست، نه حتي مي دونست به كجا پرواز مي كتتد.اما ،بيشتر از هر كس ديگه اي كه تا حالا دوست داشت، دوستشون داشت. به هيچ وجه به اونا حسودي نميكرد.
چه طور مي تونست حتي فكر كنه،دلش مي خواد به زيبايي اونا باشه؟
اگه فقط اردكها ميتونستند معاشرت با اون رو تحمل كنند خوشحال مي شد،-موجود بيچاره ي زشت!
زمستان هوا سرد شد، خيلي سرد. جوجه اردك مجبور بود براي جلو گيري از يخ زدن تمام سطح آب، داخل اب شنا كنه، اما هر شب چاله اي كه اون توش شنا ميكرد كوچيك وكوچيك تر ميشد... و جوجه اردك مجبور بود دائما پاهاش رو توي اب تكون بده تا نگذاره اون چاله هم يخ بزنه.
آخر سر خسته شد، و آروم خوابش برد، بنابرين آب به سرعت يخ زد.
صبح زود، كشاورزي آمد و وقتي ديد چه اتفاقي افتاده، با كفش چوبيش يخ رو شكست و اون رو برد خونه براي زنش.جوجه اردك كه به هوش آمد،بچه ها مي خواستند باهاش بازي كنند. اما جوجه اردك فكر كرد ميخوان بهش صدمه بزنن.
بچه ها مي خنديدند ، جيغ ميزدند و بالا و پايين مي پريدند و سعي مي كردند بگيرنش.بالاخره در باز شد و اون موجود بيچاره تونست فرار كنه و داخل بوته هايي كه برف تازه روشون باريده بود بيفته،
همون جا از خستگي خوابش برد.
خيلي غمگينانه ميشه، اگه همه ي غم و بدبختيي كه اون جوجه اردك در اون زمستان سخت تحمل ميكرد رو براتون بگم.
وقتي خورشيد دوباره شروع به تابش كرد و چكاوك ها آواز خوندند؛ جوجه اردك بيرون، بين ني ها خوابيده بود: بهار آمده بود... جوجه اردك بال هاش رو محكم به هم زد، اونا خيلي قوي تر از قبل شده بودند!
قبل از اين كه به خوبي بفهمه چه طوري اين طور شده، خودش رو در باغي بزرگ ديد جايي كه درختان بلند و زيبايي داشت و شاخه هاي بلند و سبزش خم شده بودند، به طرف كانال آبي كه در سراسر اون ناحيه جاري يود. واي اون جا خيلي قشنگ بود! چقدر بهار شادي آور بود! از بيشه زار سه قوي سفيد و باشكوه بيرون امدند،بال هاشون رو به هم زدند و به آرامي بر روي آب شنا كردند.
جوجه اردك اون موجودات زيبا رو مي شناخت،احساس ذلت عجيبي كرد. ”من به طرف اون پرنده هاي سلطنتي پرواز ميكنم؛و اونا من رو ميزنن. چون من،خيلي زشتم،و جرات كردم به اونا نزديك بشم.ولي چه فرقي داره؟ بهتره كه اونا من رو بكشن تا اينكه اردك ها مسخره ام كنن يا مرغ ها گازم بگيرن يا دختري كه از مرغ وخروس ها نگهداري ميكنه پرتم كنه و يا از گرسنگي توي زمستون رنج ببرم!“
و بعد به طرف درياچه پرواز كرد.و به سمت اون قو هاي زيبا شنا كرد. اونا بهش نگاه كردند، و با بال هاي باز به طرفش شنا كردند. موجود بيچاره گفت: ”منو بكشيد!“و سرش رو روي آب خم كرد،
منتظر هيج چيز جز مرگ نبود...
با وجود همه بدبختي هايي كه احساس كرده بود و ازشون رنج برده بود،احساس رضايت ميكرد، حالا داشت شادي رو با همه شكوهي كه احاطه اش كرده بود،درك مي كرد. بچه هايي كه نون و ذرت داخل آب مي انداختند به باغ آمدند ؛ كوچكترينشون فرياد زد:”اين يكي جديده! “و بقيه بچه ها با خوشحالي فرياد زدند:” آره،اون تازه رسيده!“
و اونا دست زدن و رقصيدند. و به طرف بابا و مامان شون دويدند وبراشون نون و كيك بردند وهمه با هم گفتند:”اون جديده از همه شون قشنگتره! خيلي جون و خوش قيافه است.“
قو هاي مسن سرشون رو در برابرش خم كردند.و اون خجالت زده، سرش رو زير پرهاش قايم كرد، چون نمي دونست چيكار بايد بكنه.خيلي خوشحال بود و اصلا هم احساس غرور نمي كرد.
فكر كرد چقدر اذيت و تحقير شده؛ و حالا ميشنوه كه اونا ميگن:اون از همه پرنده ها قشنگ تره. حتي درخت بلند هم شاخه هاش رو در مقابل اون خم كرده، و خورشيد گرم و مهربون شده. بال هاش رو تكوني داد و گردن باريكش رو بالا برد و با شادي از ته قلبش فرياد زد ”وقتي جوجه اردك زشت بودم، حتي توي رويا هام هم چنين شادي رو نمي ديدم!“
پايان
يادداشت مترجم :
جوجه اردك زشت، خيلي رنج و درد كشيد تا يه قوي زيبا شد.ولي وقتي قو شد از همه ي رنج و درد هايي كه كشيده بود،به خودش مي باليد.چون همين ها باعث زيبايي بيشترش شده بود.
روي برف ها بخوابيم.اما هميشه يه بهاري هست.”هميشه بعد از هر سختي آسونيه.“ و هميشه دوباره به اصل مون برميگرديم.
از مواجه شدن با مشكلات نبايد ترسيد؛همين مشكلات هستن كه روح ما رو صيقل ميدن و باعث درخشش روحمون ميشن.
يه چيز ديگه هم كه توي اين داستان خيلي دوست دارم اينه كه جوجه اردك زشت به هيچ وجه حاضر نشد، مرغ بشه و تخم بگذاره، يا گربه بشه و ميو ميو كنه...هر كسي آرزوهاي شخصي خودش رو داره، آرزو هامون رو جدي بگيريم،ما مثل همه نيستيم.
اندرسون به ظريفي به يه نكته اي اشاره ميكنه كه:
فكر كنم آنقدر واضح باشه كه نيازي به توضيح اضافه نداشته باشه. خيلي نكته هاي قشنگ ديگه هم توي اين داستان هست،كه اونا رو مي گذارم به عهده ي خودتون.![]()

الهی حال همه مریضا زود زود خوب بشه.
آمین![]()
![]()
![]()
خدایا این فریاد های ما را با کتاب حکمتت پاسخ ده نه با عدل ، که ما تو را می پرستیم و از تو یاری می جوییم نه از دیگران و نه از خود !!!

![]()
شبي رويايي يک حرف باراني
ميان ماندن و رفتن
و ترديد و "اميد" و ياس وتنهايي
بلورآبي قلب تو را با خويشتن ديدم
وفهميدم که چشمانت پر است از پرسش و ترديد
ودانستم که رسم ساده دلبستگي را خوب مي داني
وحس کردم که تا عمق بکر چشمانم سفر کردي
وتو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
چه معصومانه دستت را براي لمس احساسم بمن تعارف نمودي
ومن در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلت
درحالتي ما بين اشک وحسرت وترديد
نمي دانم چرا ؟ اما فشردم گرم دستت را
واز آن شب دراين فکرم ...
که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




